محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3067

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : عبيد الله بن زياد گفت : « اين زن نشسته كيست ؟ » اما او سخن نكرد و عبيد الله سخن خويش را سه بار گفت و هر بار زينب خاموش ماند . عاقبت يكى از كنيزانش گفت : « اين زينب دختر فاطمه است . » گويد : عبيد الله به دو گفت : « حمد خدايى را كه رسواتان كرد و به كشتن داد و قصهء شما را تكذيب كرد . » زينب گفت : « حمد خداى را كه به خلاف گفتهء تو ما را به محمد حرمت بخشيد و به كمال پاكى رسانيد ، فاسق است كه رسوا مىشود و بد كار است كه تكذيبش مىكنند . » گفت : « كار خدا را با خاندانت چگونه ديدى ؟ » گفت : « كشته شدنشان به قلم رفته بود و به آرامگاه خويش رفتند . خدا ترا با آنها فراهم مىكند تا در پيشگاه وى حجت گوييد و از او داورى خواهيد . » گويد : ابن زياد خشم آورد و به هيجان آمد . گويد : عمرو بن حريث به دو گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد ، زن است ، مگر مىشود زن را به سخنى كه مىگويد مواخذه كرد ؟ زن را به سخن مواخذه نمىكنند و به خطا ، ملامت نمىكنند . » ابن زياد گفت : « خدا دل مرا از سرانجام طغيانگرت و ياغيان سركش خاندانت خنك كرد . » گويد : زينب بگريست و گفت : « قسم بدينم ، سالخورده‌ام را كشتى و كسانم را نابود كردى شاخه‌ام را بريدى و ريشه‌ام را برآوردى اگر اين دلت را خنك مىكند ، خنك دل باش . » عبيد الله گفت : « دليرى يعنى اين ، قسم بدينم پدرت سخندان و دلير بود . » گفت : « زن را با دليرى چه كار ؟ مرا فراغت دليرى نيست اين غم خاطر است كه مىگويم . »